|
عشقولی رزا و رزناز |
||
|
سلام خونه ی قدیمیم....سلام رزناز خانومی..... دلم واسه اینجا تنگ شده بود....واسه همین کارگر آوردم یکم به سر و روش رسیدن..در و دیوارشو رنگ کردن..امیدوارم خوشت بیاد رزنااااااااز ..... همیشه تو زندگیم حسرت خوردم که خدا چرا ... 2تا از بهترین دوستامو ازم دور کرد.... یکی تو یکی تانـــیا.... کاش هیچ وقت از کنارم نمیرفتین...کاش همیشه پیشم بودین ... کاش بازم پیشتون سرگرم بودم تا نرم پیش آدمهای نتی و دردامو به اونا بگم آخـــــــه یه باره تنها شدم... هم تو هم تانیا ازدواج کردین..... منم تمام تفرحام پیش شما 2 تا بود.... خانومی دلم گرفته خانومی کاش پیشم بودی تو بغلت گریه کنم.... خانومی تانیا هم تهران نیس.... آخه من چی کار کنم؟؟؟؟ دردامو به کی بگم..... کی اشکامو پاک کنه ؟؟؟؟ لم برات خیلی تنگ شده.... خیلی خیلی خیلی.... همین :)
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 15:23 نويسنده رزا و رزناز
|
و اما ماه عسل
فرداش که پا شديم به رزناز گفتم بپر لباستو بپوش بريم بگرديم بعد از اينکه يه خورده کورس بازي کرديم رفتيم توي خيمه هايي که توي صاحرا زده بودن خلاصه صبح ها هميشه ميرفتيم کنار ساحل
+
تاريخ سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:51 نويسنده رزا و رزناز
|
قرار گذاشتیم که عروسی کنیم رفتم سر سفره عقد نشستم. خیلی خوشگل شده بودم. عروس بودم دیگر....رزا هم یه تیپی زده بود گوگوری.....
عروسی تو هتل هما بود! ماشینه عروسیمون زانتیا نفره ای! 2 میلیون تومان خرجه آرایش عروس شد!
...بهزاد هم بلند برگشت گفت من شخصا براي رزناز خيلي خوشحالم که داره وارد چنين خانواده اي ميشه و اين وصلت باعث افتخار ماست" و بعد با لبخندي اضافه کرد: "و رزا جان بايد بگم براي تو هم خيلي خوشحالم و نشون دادي که آدم خوش سليقه اي هستي که رزناز انتخاب کردي."
همه کی لی لی لی لی لی لی بعد رزا در گوش من گفت: دیدی بالاخره مال خودم شدی؟ منم بوسیدمش و گفتم: نمیدونستم مال تو شدن اینقدر خوبه، به آدم آرامش میده....حالا خودمو آآآآآآآی لوس میکردم.... وارد سالن که شدیم احساس میکردم توی این دنیا نیستم و دارم خواب میبینم. تمام کف پوش سالن که سنگ سفید بود پر شده بود از نورهای رنگارنگ و آدم احساس میکرد که داره روی رنگین کمون پا میزاره. یک آهنگ مخصوص برای عروس و داماد زدند و من و رزا شروع به رقص کردیم. یاد سیندرلا افتاده بودم همه دور تا دور ما ایستاده بودند و ما رو تماشا میکردند. رزا جوری مسقیم تو چشمام نگاه میکرد که انگار هیچ کس دیگه اونجا نیست. واقعا صحنه زیبا و فراموش نشدنی بود. شاید بتونم به جرات بگم که 2 ساعت متوالی برنامه رقص براه بود و بعد از اون رفتیم برای مراسم شام. همراه با فیلمبردار شروع کردیم به کشیدن شام. بعد فیلمبردار بشقابها از دستمون گرفت و گفت که دوباره از اول شروع کنیم تا اگه اولی خراب شده بود دومی رو تو فیلم عروسیمون بزاره. برای بار دوم غذا کشیدیم و بعد فیلمبردار و عکاس ازمون خواستن که در موقعیت مختلف پشت میز شام عکس بگیریم، خلاصه غذا دهن هم گذاشتیم و از اینجور کارها.....بهزاد و درسا و منا که مرتب به خوشون میرسیدن و میرقصیدن و تعارف مهمونها میکردن...خاله ستاره هم اسفند دود میکرد و دور سر همه میگردوند مخصوصا اون پسرا مه اون طرفتر بودند و میرقصیدن!!! گلاب به روتون ، موقع بریدن کیک عروس خانم دستشوییش گرفت
خلاصه عروسی گرم و خوبی بود و تا نزدیک ساعت 3 صبح همه مهمونا بودن.. فامیلای رزاا ینا
*******
بقیه عکسها در حال چاپ است.... عروسی خوش گذشت؟؟؟
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 9:38 نويسنده رزا و رزناز
|
سامبولي و اما ليست مهموناي عروسي مامان دلسا همه ي کسايي که ميخوان بيان عروسي ميتونن تو نظرات بگن که ميان اينم از اين عروسي هم توي بهترين هتل تهران برگذار ميشه کي لي لي لي لي لي و اما در آخر ميخوام يه پيام تيميز از خودم براتون در کنم و اون اينه که: پس رزناز دوست دارم هواارتاااااااااااااااااااا خوبون همتون بچلخم فيلا( يعني فعلا... بابا بهزاد ميگه) بيب بيب رزا
+
تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:53 نويسنده رزا و رزناز
|
خواهم تو شوي، محبوب دلم **رزا تو زندگانی من هستی**
+
تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 9:15 نويسنده رزا و رزناز
|
سلام بچه ها . خوبین ؟ امروز حالم خیلی گرفته هست ! بگین چرا ؟چون دختر گلم رزا مریض شده و همش داره استراحت می کنه و سرم هم بهش زدن . خیلی دلم براش تنگ شده بابایی بهزاد
+
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:53 نويسنده رزا و رزناز
|
سلام بچه ها....دیشب من و آقا رزا و بابا شوهر بهزاد و مامان شوهر درسا و خاله سپیده رفتیم بیرون واسه خریدن حلقه عروسی..!آقای پرهام راد هم همراه ما اومدن....چون خیلی با سلیقه هستن!!!! شی شی (پسرمون رو هم خوابش کردیم خونه)....! بهزاد و درسا جلوی ماشین بودن من رزا و آقا پرهام و خاله ستاره هم عقب بودیم توی ماشین بهزاد آهنگ آصف رو گذاشته بود.... رزا نیگاه به من میکرد و اینو میخوند: عروس قلبم چه اشاره ریزون/یه نیگا به ما کرد وای چه غمزه ریزون/سبدوسبد گل رو سرش بریزین/خاک زیر پاشو نفروشید ارزون/اومد برام عزیزی وای عجب عزیزی/دور اون چشاش بگردم وای که چه نغمه ریزی/بعد رزا یه ماچم کرد منم مرده بودم از خجالت اما لیست حرف های من : من جواهر نمی خوام و ترجیح می دم سنگ ها یا نگین های سرویسم اصل نباشه دلیل : از کجا باید بفهمیم که ادعای فروشنده در مورد اصل بودن سنگ صحت داره ؟( تو این کشور پر از دروغ و دغل! ) تازه اگر هم سنگ اصل باشه باز هم ارزش این همه پول دادن رو نداره ! چون موقع فروش سنگش رو پس می دن و فقط پول طلاش رو می دن که شاید یک سوم قیمت اولیه هم نشه و خیلی ضرره! این حرفم مورد موافقت قرار گرفت!/من آینه و شمعدان نقره یا برنز یا برنجی نمی خوام !/ماه عسل کیش نمی ریم و می ریم دبی !.............. خلاصه رفتیم یه جابهزاد رفت برامون آبمیوه گرفت..چون واقعا هوا گرم شده بود....بعد تو این پاساژ های چند طبقه دنبال حلقه میگشتیم....دیگه یه جا که رسیدیم یه حلقه برداشتیم ...بهزاد هم واسه مامان شوهر درسا حلقه برداشت...بعد خریدهامونو کردیم ...مثل لباس عروس و داماد...سفارش گل دادیم....توی باغ میخوایم عروسی بگیریم....کیک....همه اینا رو رفتیم دنبالش... دیگه آخر شب هم با اصرار مامان شوهر و بابا شوهر منو رزا و آقا پرهام و خاله ستاره رفتیم شهر بازی... جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا همه سبز ..خیلی خوب بود!!! رزااااااااااااا آی لاو یو....بخاطر همه خوبیهات فدات!!!!
رزناز/.
+
تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:18 نويسنده رزا و رزناز
|
سامبوليييييييي مليکم
رزنازززززززززززز I miss you
بیب بیب رزا
+
تاريخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:52 نويسنده رزا و رزناز
|
اوه ه اوه ه اوه ه ... رزا بمون تا لحظه هاي من
+
تاريخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:54 نويسنده رزا و رزناز
|
سلام بچه ها !خوبین ؟
+
تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:46 نويسنده رزا و رزناز
|
|
||